در این چشم به راهی های ممتد به راه های طی شده که می نگرم دشت سرخ فام آرزوهایم را میبینم که در آتش تن به نابودی می دهند.
*تو را من چشم در راهم* قصه ای بود از چشم به راهی های دخترکی مسیحی و پسری مسلمان . قصه ای بود از امتداد انتظاری تلخ در دشت بی رحم نا امیدی .
اشکی از چشمم فرو می چکد . از روی گونه هایم به زمین می افتد نگاهش می کنم . نگاهم می کند . تمام ثانیه های مهر را نشانم می دهد در چهره ی اشک درد را میبینم . دوگانگی در چهره اش موج می زند . خوشحال است از پایان اسارتش در چشمانم ...می گویمش خوشحالی؟ می گوید تا قبل آزادی از چشمان تو در آرزوی آزادی بوده ام اما حال تازه دانستم که این آزادی مساوی با مرگ تدریجیم است . آه آری قطره ی اشک نابودی اش نظاره می کند ومن به این می اندیشم که من هم مانند او زندانی هستم در آرزوی آزادی ! اما شاید آزادی من نیز مساوی با مرگم شود !آری دل من طاقت شادی وصال این عشق را نخواهد داشت ...
قطره ی اشک می خواهد دردم تسکین دهد . می گوید : خدا تو را ...
می گویم مگر هنوز شاپرک عاشقش را به یاد دارد؟بعد از آن بحث های طولانی خدایم مرا رها کرد .میگوید :خدا نمی تواند تو خود می دانی او همیشه با تو ...می گویم: نگاهش مهربان نبود . عاشقان را مجازات های سخت می کرد خدا عاشقان را آنگونه که گفته بود دوست نمی داشت...خدا دلهای عاشقان شکست او گناه کرد . مگر خدا هم گناه می کند؟ می گوید : حال او تقاضای بخشش دارد ... می گویم : سیلی ام زد .می گوید: از مهر بود. می گویم : عاشقم کرد . می گوید: خواسته ی تو بود .می گویم : پس غمش چه بود؟ می گوید : از قدرت او خارج بود ...
می گویم :خدا به عاشقان خیانت کرد اشک ترسید! ترسید کافر شوم ! گفت :مهربان است جانان مهربان من می گویم : مهری از او ندیدم می گوید : مسیح را شناختی؟ می گویم : دردو بر پدر مقدسم می گوید: که او را فرستاد؟ می گویم :آن نامهربان گفت : خاموش باش این ها کفرند که می گویی ! و من فریاد می زنم : به خدا بگو همیشه آغوشش را برای گریستن کم داشته ام بگو دخترک ترسا هرگز کافر نبود و نخواهد شد بگو او راه گم کرده است بگو نمی دانم چرا نه خدای پسر (مسیح مقدسم )جوابم می دهد نه خدای پدر و نه روح القدس که وعده داده همیشه کنارم باشد! بگو عشق پریشانش کرده بگو یک بار هم شده در آغوشم بگیرد...و در آخر بگو خدایا دخترک ترسا نمی داند از کدامین معبد صدایت کند؟ بگو دخترک خسته است از بیهودگی روح خویش...از دگردیسی دردهای سرگردان با روح خسته اش ...از چشم به راهی های ممتد در پشت دیوار نا امیدی...
.
.
.
آه ...آری!!تو را من چشم در راهم دفتری بود از هزیان های قلبی خسته . تاروپودش همه از عشق و آه بود ...
تا حال کلماتش را در آغوش کشیده ای ؟! بوی درد می دهند بوی تلخ ناامیدی بوی عشق بوی التماسی بی هوده ...
تک تک کلماتش با درد متولد گشته اند به دیوارهای سیاه این کلبه نگاه کن
خوب که نگاه کنی روح های خسته ای را میبینی که در تاروپود این کلبه قصه ی خام عشق می گویند ...
بارها در تو را من چشم در راهم همزمان با تولد کلماتی که اینجا نقش بسته گریسته ام . در اینجا من بارها خدا را کافر شده ام در اینجا من بارها مسیح را به صلیب کشیده ام و بارها و بارها در راه توبه در اینجا گریسته ام !
کمی این کلمات را در آغوش بکش بوی اشک می دهند این کلمات تولدشان همزمان با تولد اشک است تا حال این را فهمیده ای؟!!!
تو را من چشم در راهم قصه ی تلخ آرزوهای سرگردان بود قصه ی سرد
آه های بی امان ...
خسته ام تا بی نهایت خسته یارای نوشتنم دیگر نیست با خود اندیشه ی ترک این کلبه را دارم . با خود اندیشه ی این دارم که کلمات خسته ی قلبم را از این پس به اسارت بکشم و دیگر در این کلبه ی پاییزی آزادشان نسازم ...
با خود اندیشه ی کوچ کردن از این کلبه را دارم!!!
به دیوارهای خیس اینجا می نگرم . من در راهی که در چشم به راهیه این کلبه پیمودم روح هایی از جنس دوست یافتم . اینجا بوی بودن شبنمم را می دهد . و من چقدر دوستش خواهم داشت ...در اینجا من مریمی رهگذر را یافتم که با دل من آشنا شد . در اینجا من محمد رضایم را با تمام شیطنت های پاکش حس کردم و با او از دردهای عشقی بزرگ سخن گفتم و درد قلب او را در آغوش کشیدم... در اینجا من دوست پاکی به نام علی را که زیر طوفان ایستاده بود یافتم و بارها و بارها دردودل های دلهای تنگمان را با هم تقسیم کردیم... در اینجا عباس را با آهی سرد یافتم و بارها شعرهایش را در آغوش گرفتم و در تک تک بیت های اشعارش بوی درد عشق را حس کردم ... و گاهی باران را با آمدن بغض باران(محمد) در اینجا به نظاره نشستم ... در اینجا من به بودن فاطمه مهربانم عادت کردم و در سکوت با او سخن های بسیار گفتم ...
و حال مجالی برای ماندن نیست ! اکنون که تو این کلمات نم گرفته را می خوانی من با چمدانی از درد و خاطراتی گریان این کلبه را ترک گفته ام .
آری شام آخر است و من یهودای اسحریوطیه وجودم را شناخته ام و کیست این یهودای خائن به من ؟! آری غم است !غم است که هرروز مرا به صلیب می کشد و شاید هیچ کس نداند پشت لبخندهای به ظاهر شاد من دریایی از غم آرام و ساکت طوفان به پا می کند !
و حال به این نوشته می اندیشم "افتادن به دست های خدای زنده چیزی هولناک است "(انجیل – عبرانیان 31:10) و من گاهی یقین می کنم که شاید من و تو از دست های خدایمان سقوط کرده ایم که اینقدر هولناک مجازات می شویم که دیگر دعاهایمان هیچ اثری ندارد ! که عشقمان اینچنین محال میشود!!!
نا خواسته از نزد تو ای بهترینم باید می رفتم و چاره ای نبود جز هجرت ! ولی بدان خدای دومی که مرا زنده کرد تو بودی ! گاهی در خیال خود چنین می پنداشتم که به راستی مسیح که بوده ؟ آیا مسیح به مردگان جان نمی داد؟ آیا مسیح کبوترهای سنگی را به پرواز در نمی آورد!!! پس تو نیز مسیح هستی ! اگر مسیح تنها جان می داد تو هم به من جانی دوباره بخشیدی هم روحی آکنده از عشق به من دادی و هم قلبی لبریز از تمام عشق های حقیقی و هم مرا شاپرک نامیدی و پرواز در آسمان عشق را به من آموختی !
در میان خاطراتم می رسم به خاطره ای از پرواز به یادت هست ؟ گفتی من به تو پرواز در آسمان عشق می آموزم ولی افسوس که می دانم روزی از نزد من پرخواهی کشید ...
اما می گویم تا بدانی که رفتن هجرتی است که به اختیار خود دل تصمیم به رفتن می گیرد اما من از نزد تو هرگز نرفته ام چون قلبم هرگز از تو جدا نخواهد شد و با هرتپش شوق پرواز به تو را دارد و من نمی دانم چرا قربانی تصمیم خدا شده ام!
نوشتن در اینجا برای تسکین دردهایم بود اما هیچ گاه تسکین نداد بلکه زخم ها را تازه می کرد ,
خسته ام به معنای عظیم خستگی ...نمی دانم قلب کوچکم توانایی ترک و دوری از این کلبه ی متروک را خواهد داشت یا نه!
می روم تا شاید با اسارت کلمات دیگر زخم های قلبم را تازه نکنم !
خسته نوشت:
این کلبه پاییزی بود و چشم به راه ! و تا چند لحظه دیگه متروک!!!
بودنتون و نظرای قشنگتون همه برام یه یادگاری باقی می مونه!
اینجا برای من خیلی عزیز بود چون حرفای خسته ی دلم رو پذیرا بود ...
نمی دونم شاید یه روزی شاید دور و شاید نزدیک بازهم برگردم همین جا و از دلتنگی هان بنویسم و شاید هم با یه وبلاگ جدید برگشتم !ولی فعلا تمام روحم خسته شده
این روزا نوشتن جای تسکین داره آزارم میده !
آخر نوشت:
دوستتون دارم
خدا نگه دار .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 9:25 توسط شاپرکی خسته زیر باران |
کوچ مرغان ز خاطر می رفت
هستیم را باختم!
با دلی اندوهناک
بر تو گفتم آری!
دوستت می دارم
ای تو بهترین من
دوستت می دارم
دوستت دارم ها
بر تنت آه شدند
افسوس که فهمیدیم زود
عاشقی هرگز را...
صدای نم نم باران ,اشکهایی تبعید شده به فروریختن و انجمادی
ازدلتنگی که روحی خسته را در بر گرفته!
عاشق که میشوم بت خانه ی دو چشمت کعبه ی دل خسته ام
می گرددواما این طواف من به گرد چشم تو ,خدا را می شکند !
عاشق که میشوم قلب خود را مستانه قمار می کنم !
عاشق که می شوم تو من می شوی و من تو
و کیست من , وکیست تو , در میان ما؟
عاشق که می شوم
نه ! عاشق که می شوی
نه ! عاشق که میشویم
زندگی در دستهای ماست برای کودکانه عشق ورزیدن و نترسیدن
ازآغوش هجر!
اما هر چقدر هم عاشق بشوم باز هم همان شاپرکی هستم که درمیان
پیله ای از درد عشق و در زیر بارانی از سیل اشک پرواز در آسمان
عشق را تکرار می کنم !
عاشق که می شوم درس عشق میدهم خدایانی را که ادعای عشق
ورزی به بندگان خود داشته اند اما!!! نه دیداری , نه بیداری نه رویایی
نه دستی بر سر یاری! نمی دانم شاید رسم خدایان در عشق ورزی
این گونه است!
عاشق که می شوم از تو می دزدم این عصیان را و از تو می دزدم تنهایی سردت را و گرم می کنم وجودت را از آتش عشق . عاشق که می شوم من, من را گم می کنم و می شوم تکراری از تو در رویایی پر از ما!
و ناگهان در میان این همه دشت پر از عشق در برار دیدگان گریانت و در برابر انبوهی از سوال های بی جواب من از خدا , خدایی ساکت عشقی بزرگ را حرام می داند و من , نه! تو ,نه!! ما در میان پاکیه عشقی آغشته به نگاه هایی حیران از ما به روی خدا مجازات میشویم و تقاص عشق پس میدهیم ! و خدا بازهم دعوت به صبوری می کند و من , به ناچار من خود را از ما جدا می کنم , و من دوباره من می شوم و تو دوباره تو و ما بین این برهوت قربانی میشود , اما به راستی مگر ما گسستنیست؟! نه!هرگز
گفتی اگر خدا اجازه ی عشق دهد ماه و ستاره حسودی می کنند ما را و دشت و رود می خوانند ما را و دستم می گیری , دستت میگیرم
و پرواز می کنیم حتی فراتر از محدوده ی پیله ی درد عشق و آسمان از آن ما می شود !
اما کاش نمی گفتی چون گویی خدا شنید و خدا ستارگانش و ماه یکدانه اش را بیشتر دوست میداشت و تحمل نداشت حسرت نگاه آنها به عظمت این عشق را ببیند !
به عشق کافر نشده ام هنوز نامت برایم مقدس است ولی تبعید را خدا فرمان می داد !
اگر شاپرکی دیدی که از پیله ی درد عشق خویش بیرون رهیده بود بگو به شکوفه ها به باران به خدای آسمان ها به هر آنکه که رها است از غم عظیم هجران برساند سلام ما را ! که ما همان تبعید شدگان به سرزمین سرد هجرانیم که از دور سرزمین زیبای وصال را به تماشا نشسته ایم و حسرت را تقسیم می کنیم...
دل خراب من از این خراب تر نمی شود
که خنجر این غم از این خراب تر نمی زند...
حاشیه:
می خواستم از همه ی شما دوستای گلم که میاین اینجا تشکر کنم و بگم که اگه یه خورده این روزا دیر دیر به وبلاگتون سر می زنم ببخشید آخه موقع امتحانای ترم نزدیک شده !!!!! قول می دم بعدا حتما جبران کنم!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:3 توسط شاپرکی خسته زیر باران |
ومن از تو به یادم دارم
که گلایه کردی
عاشقی را تو ندانی هرگز
بغضی انباشته در من ماند و
عشق آغشته به تو در جانم
هردو تنها ماندند
تو ندیدی هرگز!!!
قدم هایی خسته, روحی شکسته , اشکی چکیده , فریادی ساکت , وقلبی که به
غم نشسته ...صبری که به انتها کشیده شود نفرین خواهد شد , هنوز حقیقت سکوت را نخوانده ای ,هنوز بسیارند کسانی که عشق را با الف می نویسند !
به تکرار دل نخواهم بست , معجزه می خواهم ...
سکوت همان فریادیست که به اسارت کشیده شده , انسان همان انسانیست که از عشق آفریده شده !
به این می اندیشم که عشق کیست ؟! یا چیست؟!
شاید عشق همان کودک گل فروشی باشد که نگاهش پر از ابهام است شاید عشق همان دخترکی باشد که چشمش گریان است شاید عشق پسرکی باشد که با گلی در دست به دیوار تکیه داده شاید عشق همان کولی ژنده پوشی باشد که گوشه ی پارک به بی کران خیره شده ! اگر هیچ یک از این ها عشق نباشند چه! اما هرکه عشق نباشد خدا عشق است ! آری خدا عشق است ...
کاش پیامبر عشق میشدیم کاش نماد دوستی بودیم ...تکرار که تمام شود آنگاه چه می شود؟! عشق را به تکرار نکشیم ...
من درآمیختن انجماد سکوت را به روح خریده ام ! به سیم های خار دار اطراف نگاه کن , خدا به اسارتمان کشیده است , شبح هراسان از کالبد زمان به سویم پناه می آورد و من بی آنکه خود پناهی داشته باشم پناهش میدهم , روحم که میشود با هم یکی میشویم و او میترسد از روزی که آغوش مرگ او را از کالبدم جدا کند !
و من عشق می آموزم به شبح کوچکی که حال روح کالبد خسته ی من است ...
راهبه های معبد برایمان دعا می خوانند و من ناگهان کودکی میشوم خسته !
و دعاها به سوی آسمان می روند اما مردمان آه بر دل اشک میریزند و دعاها خیس می شوند و بال پرواز رسیدن به عرش خدا را از دست میدهند و همه آرزوهای خاموششان را آرام آرزو می کنند غافل از اینند که اشکها سد راه برای رسیدن دعاها به عرشند !
سری به شهر آرزوهای محالم می روم و در آغوششان می کشم و کودکانه برای اسارتشان اشک می ریزم , و نگاه خسته ام خدا را جست و جو می کند , خدا می گوید صبور باش و من صبور میشوم …
بر بلندای سکوتی خاکستری رنگ مسیح را خیره میشوم که با سر خم شده بر سینه بالای صلیب لبخند می زند و بار گناهانم را آرام با خود به صلیب می کشد و صدای ناقوسی از بلندای معبد می آید و پاکیم را در آغوش میکشد و من هراسان
از بار گناهانم توبه می کنم و کتاب مقدس را سوگند می خورم که دیگر فرش را به عرش ترجیح ندهم و باز خدا می خندد و باز فرشتگان آرام شادی را تقسیم می کنند و من روحم آرامش را در بر میگیرد ...
مدتهاست آرامم بر خلاف آشوبی که در نهانم بر پاست ,اما از روزی که عشق به خدا را تجربه کردم تا بی نهایت آرامم و سکوت را به فریاد ترجیح میدهم و کفر را به گور میدهم ...
دمی از تنهایی بگریزم
دمی از سکوت خود لبریزم
دمی از عشق تهی دست شوم
دمی هم ناله ی شبگیر شوم
از همه گر بگذریم در آخر
من از عشق تو افسانه شوم...
مهم نوشت :
از بودنتون ممنونم , شبنم گلم , فاطمه ی عزیزم , مریم ( رهگذر ) مهربونم ,
علی عزیزم که زیر طوفانی , عباس جان , محمد رضا ََ@@@ که هم مهربونی هم
شیطون …بودنتون رو تا بی نهایت سپاس !!!![]()
![]()
![]()
دوم نوشت:
این شعر آخری که نوشتم از دوست خوبم محمد رضا@@@ بود که خودش این شعرو گفته و من با اجازه ی خودش از این قسمت شعرش استفاده کردم .![]()
سوم نوشت :
تغییراتی که در فونت نوشتم ایجاد شده به خاطر درخواست یه دوست خوب به اسم * غریبه * ( حرفای خودمونی ) بود که تو قسمت نظرات این پیشنهاد رو کرده بود و خواسته بود که فونت نوشتهام رو عوض کنم .از غریبه ی عزیز هم به خاطر توجهش ممنونم !![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:49 توسط شاپرکی خسته زیر باران |
گل من تشنه نباش, دل من عاشق توست
از خدا هیچ ندارد , دل بیزار تو را گوش سپرد
من که دانم , تو که دانی غم من بهر تو چیست؟؟
پلک شب می بندند
آه آری ! غم من دوری توست...
هنوز گاهی دلتنگ میشوم , هنوز گاهی از سکوت هیچ میشوم , هنوز گاهی خدا را پرستش نمی کنم ,
هنوز گاهی دلتنگت که میشوم برای کریه کردن دنبال بهانه می گردم , هنوز گاهی مثل امروز بر سر خدا فریاد می کشم...
به معبد رفتن ها برای چه بود؟! دعا کردن ها برای چه بود؟! توبه کردن ها برای چه بود؟!
میبینی؟! خدایمان هنوز ساکت است , هرگز خواسته ی قلب کوچکم را اجابت نکرد ! خدایمان بد نیست؟؟؟
هنوز با من سخن نمی گوید!! هنوز خدایمان با من دردو دل نمی کند !! من خسته ام اما او برایم گل نمی خرد و به دیدارم نمی آید!!
من از تکرار هراسانم ! بغض ثانیه ها را شکسته ام ! مرگ دیگر آرامش نمی دهد ! خدا دیگر معجزه نمی دهد!!!
کفر نمی گویم, هزیان است که از قلمم سرازیر میشود , خسته ام تا بینهایت خسته! هزیان میگویم !!!
به خدا بگویید از من رنجیده نشود هنوز با قلب کوچکم تا به بی نهایت دوستش دارم ...خدا پرستم !هرچند خدایم با من بی گانگی می کند!
بهار آمد ! میبینی , بزرگتر شدم , خزانم کرده ای ولی وجودم بهار را طلب می کند ...آنقدر اسیر سکوت و تکرارم که هنوز فرصت نکرده ام درختان را بوسه ببخشم... هنوز وقت نکرده ام مهربانی های شبنم را ستایش کنم , هنوز وقت نکرده ام برای عشق دوست ترینم فاطمه دعا کنم …
ملامتم نکن ! من از عشق آفریده شده ام بی عشق به نیستی کشیده میشوم...
بگذار به دخترک گلفروش عشق بورزم بگذار باز هم به پیر مرد ژنده پوشی که گوشه ی پارک سنتور
می زد عشق بورزم , بگذار پسرک کوچک سیاه چهره ای را که در خیابان گل میفروخت را دوست بدارم !
بگذار گنجشککهای مهربان را با عشق دانه دهم ...
عشق را از من نگیر , مهر را باور کن , این هرزگی نیست ! این عشق است ! از من دوری از دلبستگیهایم را نخواه !
کودک نیستم , اما عروسکهایم را عاشقانه دوست دارم ! با من سخن نمیگویند! اما چشمانشان پر از عشق است آنها مرا دوست دارند...تو را نیز دوست خواهند داشت فقط عشق را باور کن!
خوابهایم این شبها پر از کابوس است , پر از هراسم اما نمیدانم از چه ! هنوز در کوچه های ناکجا آباد راه را گم می کنم ...
نگو عشق دخترک توخالیست , نگو عروسکها عشق نمی ورزند , نگو هرگز مهر نخواهی آموخت ,
نگو خدا وقت برای شنیدن حرفهایم ندارد , نگو درخت به برگها خیانت کردو همین که فهمید برگها عشق اویند آنها را به زمین زد ! تو از عشق درخت و برگها بی خبری , بیهوده از خیانت درخت برایم قصه نگو !
عشق وجود دارد از حقیقت عشق برایم بگو … بگو خدایم مرا دوست دارد , بگو امشب خدا از اینکه بر سرش فریاد زدم دلگیر نیست ! بی شک اگر خدا بودی تا این حد صبور نبودی ! خدایم را ببین و صبوری و مهر را از او بیاموز...
دلتنگ نوشت:
هجرتت پایان باد !
ای که جانم از تو
بوی تو می آید
هوس شرم دلت را دارم
بوی آغوش تو را می خواهم!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 17:37 توسط شاپرکی خسته زیر باران |
من ندانم که چرا
دل بی مهر مرا می شکنند
اشک من تشنه ی یک بوسه زتو
من به هرجا تو به هرسو که روی
رخ من در نظرت
تو به هرجا من به هرسو که روم
تویی آن کوچ دل خسته ز یار
پلک شب می بندند
دل من خسته ز این فاصله هاست
کی تو آیی به این خسته ز من جان بدهی؟
روحی سرگردانم که از بادی شبگرد به جا مانده ام ...من از دیار فرشتگان بی بالم
من از دیار ابلیس های بی نقابم من از دیار عاشقان دلخسته ام من از دیار
بی وفایان پیمان شکسته ام من از شهر راحبه های قدیسه ای هستم که به خاطر هم آغوشی با روح خویش از معبد رانده شده اند من از دیار پاکی های بی نهایتم من از دیار هرزگی های سرگردانم ...
روحم مشوش است ...پر از تضادم , در شبی بارانی که آسمان گریه می کرد و باران می بارید از کالبدم جدا شدم , هنوز خدایی صبور را پرستش می کنم !
هنوز هم آغوش وحشت سرگردان در دیار وجودم وگمگشته در وسعت چشمان
کودکی معصوم دنبال خودم می گردم ! هنوز هم از بوسه بخشیدن به آب به درخت به آتش ترسی ندارم ...هنوز هم معتقدم با جسم هرزگی کردن بهتر است که با روح هرزگی کنیم ! و هنوز تو را من چشم در راهم...
راهی که آخرش ناپیداست راهی که شاید به سرزمین طلوع ختم شود و شاید غروبی غم زده در پایانش حکم رانی کند ...
هنوز خدای شهر ما ساکت است و هنوز فرشتگان بدون بال را فرشته نمی نامند
و هنوز تو مرا کودک می پنداری ...
من از میان دخترانی برخاسته ام که پاکیشان را در راه عشقی کودکانه فروخته اند و هم آغوش با ابلیس هایی به هیچ شدن رسیده اند ,من از میان آنها گریخته ام و به شهر راحبه های قدیسه پناه آوردم ولی آنجا مرا به جرم داشتن عشقی که
زاده ی حقیقت بود از خود راندند ...
هنوز هم با دوست ترینم شبنم در سکوت و در مبهمات سخن می گویم , و حال به این سخن شبنم می اندیشم که گفت: اگر خدا بودم هیچ وقت نمی ذاشتم بنده هام نا امید بشن باهاشون حرف می زدم ...هر روز به دیدنشون می رفتم و همه ی عاشقا رو به هم می رسوندم! و آن لحظه من چه قدر پست و هرزه بودم که در دل برای خدا شدن شبنم دعا می کردم غافل از این که خدای ساکتم از من رنجیده می شود! زمانی که برای خدا شدن شبنم دعا می کردم خدایم چه صبور بود که هیچ نمی گفت!
اما خدای ساکت مرا نراند از خود ! پس خدایمان خوب است و بخشنده ! من صبوری را از خدایان صبور آموختم!
من از هردودیار رانده شده ام ! هم از دیار هرزه های ابلیس پرست و هم از دیار قدیسه های خدا پرست !!! می خواهم با عشق تو برای خود شهری بسازم که هیچ گاه به جرم هرزه نبودن یا به جرم قدیسه نبودن از آنجا رانده نشوم , حاکم شهر تو باش و خدای شهرمان همان خدای ساکتی که خدای همگان است و تنها عاشقان اجازه ی زیستن در شهرمان را خواهند داشت و دیگران توسط من از شهر رانده خواهند شد ! درست مثل زمانی که هرزه ها و قدیسه ها مرا از خود می راندند من نیز آنها را از شهرمان بیرون خواهم کرد ...
در شهر ما هیچ گاه دوستت دارم را مخفی نمی کنند در شهر ما هیچ گاه کسی عشق را نفرین نخواهد کرد , در شهر ما هیچ عاشقی دل شکسته نخواهد شد ...
در شهر ما هیچ گاه هوس را به جای عشق پرستش نخواهند کرد ! در شهر ما مردم برای رفتن به زیر باران چتر در دست نمی گیرند و به زیر اشکهای آسمان می روند و همدرد می شوند با آسمان دلتنگ!
در اینجا مردم به طرف گنجشک ها سنگ پرتاپ نمی کنند !
در دیار ما گدا ها گدایی نمی کنند و همه با هم برابرند و هرکه عاشق تر باشد برتر است ! عشق به خدا , عشق به پدر به مادر به آسمان به باران به گنجشککهای مهربان به یار به هر آنچه که عشقش زاده ی حقیقت باشد!
و روی در ورودی شهر نوشته اند هنوز تو را من چشم در راهم...
عاشق نوشت:
چه عشقی بالاتر از عشق به خداوند ؟ خدایی که هرچه قدر بد باشیم ما رو می بخشه , خدایی که هرچه قدر گمراه باشیم برای هدایتمون صبر می کنه , خدایی که هیچ وقت خودشو از ما دریغ نمی کنه, خدایی که مقابل بی اعتنایی هامون سکوت می کنه خدایی که تا بی نهایت لایق عشقه!
مهم نوشت:
فاطمه ی عزیزم( همدم همیشه مهربونم ) , شبنم مهربونم( دوست ترینم) , محمد رضا کوچولوووی شیطون و کنجکاوم(دوست جدیدم که نظرهای قشنگی میدی)
علی مهربونم ( داداشیه گل من میشی علی جونم؟),سعید عزیزو کلکم که مدتی هست نیستی ( امیدوارم به عشقت مریم خانوم حتما برسی سعید جان) از همتون ممنونم که هستین و میاین اینجا و مهمون کلبه ی متروکه ی من میشین
(البته شما که دیگه صاحب خونه هستین)بودنتون رو سپاس تا بی نهایت!
( اگه اشکالی نداره و خلاف شرع نیست می بوسمتون هوارتا)![]()
![]()
حاشیه:
ای که تو می گذری
از فراسوی دلم
جان من سوخت در این آتش عشق
اینکه نقضم کردند
اینکه از بهر تو خارم کردند
جان منرا درد نیست
من از آن خشم تو خنجر خوردم
باز هم خواهم گفت
دوستت میدارم
آخر نوشت:
واسه ی شادی و زنده شدن روح و قلبمون ( خودت , اونایی که دوسشون داری , اونایی که این مطلب رو خوندن , من و.. ) یه صلوات بفرست .![]()
ممنون![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 1:24 توسط شاپرکی خسته زیر باران |
من ندانم که چرا
دل بی مهر مرا می شکنند
اشک من ،تشنه ی يک بوسه ز تو
من به هر جا،تو به هر سو که روی
رخ من در نظرت
تو به هر جا،من به هر سو که روم
تويی آن کوچ دلِ خسته ز يار
پلک شب می بندند
و در اين تاريکی،نه چراغی
که هر نور ز تو می نگرند
دل من خسته ز اين فاصله هاست
کی تو آيی به اين خسته ز من،جان بدهی؟
روحی سرگردانم که از بادی شبگرد به جا مانده ام ...من از دیار فرشتگان بی بالم
من از دیار ابلیس های بی نقابم من از دیار عاشقان دلخسته ام من از دیار
بی وفایان پیمان شکسته ام من از شهر راحبه های قدیسه ای هستم که به خاطر هم آغوشی با روح خویش از معبد رانده شده اند من از دیار پاکی های بی نهایتم من از دیار هرزگی های سرگردانم ...
روحم مشوش است ...پر از تضادم , در شبی بارانی که آسمان گریه می کرد و باران می بارید از کالبدم جدا شدم , هنوز خدایی صبور را پرستش می کنم !
هنوز هم آغوش وحشت سرگردان در دیار وجودم وگمگشته در وسعت چشمان
کودکی معصوم دنبال خودم می گردم ! هنوز هم از بوسه بخشیدن به آب به درخت به آتش ترسی ندارم ...هنوز هم معتقدم با جسم هرزگی کردن بهتر است که با روح هرزگی کنیم ! و هنوز تو را من چشم در راهم...
راهی که آخرش ناپیداست راهی که شاید به سرزمین طلوع ختم شود و شاید غروبی غم زده در پایانش حکم رانی کند ...
هنوز خدای شهر ما ساکت است و هنوز فرشتگان بدون بال را فرشته نمی نامند
و هنوز تو مرا کودک می پنداری ...
من از میان دخترانی برخاسته ام که پاکیشان را در راه عشقی کودکانه فروخته اند و هم آغوش با ابلیس هایی به هیچ شدن رسیده اند ,من از میان آنها گریخته ام و به شهر راحبه های قدیسه پناه آوردم ولی آنجا مرا به جرم داشتن عشقی که
زاده ی حقیقت بود از خود راندند ...
هنوز هم با دوست ترینم شبنم در سکوت و در مبهمات سخن می گویم , و حال به این سخن شبنم می اندیشم که گفت: اگر خدا بودم هیچ وقت نمی ذاشتم بنده هام نا امید بشن باهاشون حرف می زدم ...هر روز به دیدنشون می رفتم و همه ی عاشقا رو به هم می رسوندم! و آن لحظه من چه قدر پست و هرزه بودم که در دل برای خدا شدن شبنم دعا می کردم غافل از این که خدای ساکتم از من رنجیده می شود! زمانی که برای خدا شدن شبنم دعا می کردم خدایم چه صبور بود که هیچ نمی گفت!
اما خدای ساکت مرا نراند از خود ! پس خدایمان خوب است و بخشنده ! من صبوری را از خدایان صبور آموختم!
من از هردودیار رانده شده ام ! هم از دیار هرزه های ابلیس پرست و هم از دیار قدیسه های خدا پرست !!! می خواهم با عشق تو برای خود شهری بسازم که هیچ گاه به جرم هرزه نبودن یا به جرم قدیسه نبودن از آنجا رانده نشوم , حاکم شهر تو باش و خدای شهرمان همان خدای ساکتی که خدای همگان است و تنها عاشقان اجازه ی زیستن در شهرمان را خواهند داشت و دیگران توسط من از شهر رانده خواهند شد ! درست مثل زمانی که هرزه ها و قدیسه ها مرا از خود می راندند من نیز آنها را از شهرمان بیرون خواهم کرد ...
در شهر ما هیچ گاه دوستت دارم را مخفی نمی کنند در شهر ما هیچ گاه کسی عشق را نفرین نخواهد کرد , در شهر ما هیچ عاشقی دل شکسته نخواهد شد ...
در شهر ما هیچ گاه هوس را به جای عشق پرستش نخواهند کرد ! در شهر ما مردم برای رفتن به زیر باران چتر در دست نمی گیرند و به زیر اشکهای آسمان می روند و همدرد می شوند با آسمان دلتنگ!
در اینجا مردم به طرف گنجشک ها سنگ پرتاپ نمی کنند !
در دیار ما گدا ها گدایی نمی کنند و همه با هم برابرند و هرکه عاشق تر باشد برتر است ! عشق به خدا , عشق به پدر به مادر به آسمان به باران به گنجشککهای مهربان به یار به هر آنچه که عشقش زاده ی حقیقت باشد!
و روی در ورودی شهر نوشته اند هنوز تو را من چشم در راهم...
عاشق نوشت:
چه عشقی بالاتر از عشق به خداوند ؟ خدایی که هرچه قدر بد باشیم ما رو می بخشه , خدایی که هرچه قدر گمراه باشیم برای هدایتمون صبر می کنه , خدایی که هیچ وقت خودشو از ما دریغ نمی کنه, خدایی که مقابل بی اعتنایی هامون سکوت می کنه خدایی که تا بی نهایت لایق عشقه!
مهم نوشت:
فاطمه ی عزیزم( همدم همیشه مهربونم ) , شبنم مهربونم( دوست ترینم) , محمد رضا کوچولوووی شیطون و کنجکاوم(دوست جدیدم که نظرهای قشنگی میدی)
علی مهربونم ( داداشیه گل من میشی علی جونم؟),سعید عزیزو کلکم که مدتی هست نیستی ( امیدوارم به عشقت مریم خانوم حتما برسی سعید جان) از همتون ممنونم که هستین و میاین اینجا و مهمون کلبه ی متروکه ی من میشین
(البته شما که دیگه صاحب خونه هستین)بودنتون رو سپاس تا بی نهایت!
( اگه اشکالی نداره و خلاف شرع نیست می بوسمتون هوارتا)![]()
![]()
حاشیه:
ای که تو می گذری
از فراسوی دلم
جان من سوخت در اين آتش عشق
اينکه نقضم کردند
اينکه از بهر تو خارم کردند
جان منرا درد نيست
من از آن خشم تو خنجر خوردم
باز هم خواهم گفت
دوستت می دارم
آخر نوشت:
واسه ی شادی و زنده شدن روح و قلبمون ( خودت , اونایی که دوسشون داری , اونایی که این مطلب رو خوندن , من و.. ) یه صلوات بفرست .![]()
ممنون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 1:12 توسط شاپرکی خسته زیر باران |
![]()
سلام عزیزترین ! امروز دوستانم می گفتند قرار است آن مرد زیر باران بیاید !
می دانی کدام را می گویم؟همان که در کتاب اول دبستان بود ,یادت هست ؟
همان مرد که زیر باران آمد و ما آمدنش را مشق می نوشتیم ,(آن مرد زیر باران آمد )...
دوستانم گفتند همین روزها برای هر کس یک مرد زیر باران می آید ! می دانی من تعجب
کردم ! مگر آن مرد هنوز نیامده ؟من به بچه ها گفتم که آن مرد زیر باران
آمد ولی زود رفت چون مرد زیر باران خیس می شد آن مرد نمی ماند زود می رود ! اما
عزیزترین آن ها به حرفم خندیدند ! راستش قلبم از آن ها ناراحت شد ...نمی خواهم آنها
به آن مرد که قرار است زیر باران بیاید دل ببندند ! نمی خواهم بعد که رفت برایش اشک
بریزند ! اما عزیزترین آن ها هنوز حقیقت را دوست ندارند !
راستی عزیزترینم امروز دلم برایت تنگ نشد چون حس کردم دلم خسته است ,به دلم
گفتم امروز برایت تنگ نشود! امروز عروسکها بهانه ی تو را گرفتند ! کاش خودت
می آمدی و می گفتی که دیگر هرگز نمی آیی …آنها حرف مرا قبول ندارند !
یادم رفت بگویم دیشب از ترس نخوابیدم ! صدای رعد و برق می آمد ,آسمان خشمگین
بود ,من ترسیدم !ولی عروسکها همه خواب بودند ! امروز صبح آسمان آرام بود
خوش به حالش ,حتما مشکلش حل شد که دیگر فریاد نمی کشد ! امروز خواستم جای
آسمان باشم ,ولی زود پشیمان شدم ! بیچاره آسمان چگونه تحمل می کند ؟این همه
بدی های زمینی ها را می بیند ,بدی ,ظلم ,خیانت ,دروغ ...اینها را می بیند و بیشتر اوقات
آرام است ,امروز فهمیدم آسمان غصه هایش را انباشته می کند ! اصلا دیگر نمی خواهم
جای او باشم ...
چند لحظه پیش به این فکر می کردم که دل تو بزرگ است یا کوچک؟!! خیلی فکر کردم
تا فهمیدم دل تو خیلی بزرگ است چون هیچ گاه برای کسی تنگ نمی شود !چه خوب !
کاش جای دل تو بودم ...
راستی فردا می خواهم دوباره به بچه ها بگویم که به آن مرد که قرار است زیر باران
بیاید دل نبندند !! راستی عزیزترینم چرا در کتاب اول دبستان هیچ گاه نگفتند آن ((زن))
زیر باران آمد؟!! نمی دانم ,شاید این یک قانون است که همیشه زن ها منتظر بمانند و
مردها زیر باران بیایند ! می گویم فکر نمی کنی این قانون تکراری شده؟ شاید بهتر این
باشد که زن ها زیر باران بیایند چون زن ها ضعیف ترند و خسته می شوند و دیگر نمی روند
و همیشه پیش آن مرد خواهند ماند ! این قانون خوب است ! شاید بقیه از این قانون خوششان
بیاید و از فردا زن ها زیر باران بیایند و در کتاب بنویسند ( آن زن زیر باران آمد )
خوب عزیز ترین من خسته شده ام ,می روم بخوابم ,شاید خوابهای خوب منتظرم باشند
می ترسم اگر دیر کنم بروند ! پس جای شب بخیر می گویم صبح بخیر چون دیشب نخوابیدم
و حالا که صبح شده می روم بخوابم ...
تنها نوشت:
بازآی ,بازآی ,بازآی که تا به خود نیازم بینی بیداری شبهای درازم بینی
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 11:52 توسط شاپرکی خسته زیر باران |
1.2.3.4.5...او چشم گذاشته و می شمارد !هنوز پنهان نشده ام ...وااای مرا خواهد یافت!می دوم به اطراف.کجا پنهان شوم ؟بازی می کنیم ! ما هنوز کودکیم !دوباره چشم می گذارد ...می شمارد ...پنهان میشوم,پشت دیواری بلند ! شمارش تمام می شود ! به دنبالم می گردد ,مرا نمی یابد ,شب می شود ,مرا نمی یابد ! و من می ترسم هرگز مرا نیابد ,خود را به او نشان می دهم واو برنده می شود ... بزرگتر می شویم ,دوباره او چشم هایش را می بندد ! پنهان می شوم ,کجا پنهان شده ام؟ پشت دیوار عشق ! به دنبالم می گردد ,مرا نمیابد !هنوز می گردد ولی مرا نمی یابد ,نامم را صدا می زند ! سکوت ...سکوت می کنم ! مرا نمی یابد ! من بیرون می آیم ! او مرا می یابد ,کودکانه فریاد می زند :دیدمت ,دیدمت !من برنده شدم !!! این بار باهم چشم می گذاریم ...هر دو می شماریم ...چشمهایمان را باز می کنیم ,او می گوید عشق پنهان شده بیا دنبال عشق بگردیم ! کودکانه به اطراف سرک می کشیم! عشق را گم کرده ایم ! به دنبالش می گردیم ... وااای ! در پی عشق همدیگر را گم می کنیم ! به دنبال هم می گردیم ! صدایش می آید ! مرا صدا می زند, ولی مرا نمی یابد ! من نیز به دنبال او می گردم , صدایش می زنم و لی او را نمی یابم ! کودکانه گریه می کنیم ولی هم را نمی یابیم ! روزها می گذرد ولی هم را نمی یابیم ! امشب سال تحویل می شود ! امشب سال نو می آید ولی ما هنوز هم را نیافته ایم ... ***سال نو مبارک*** دلتنگ نوشت : باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست این جان بر لب آمده در انتظار توست برای تو که داری می خونی : محتاج دعام ,برام دعا می کنی؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:29 توسط شاپرکی خسته زیر باران |
در دل ساکت شب لب من با لب تو حرفها گفت و شنید دست تو شاخه ی غم های مرا در غمستان خشکاند و مرا برد به گلزار شعف قلب تو راز مرا می داند روزها رفت و هنوز چشم من قصه پرمهر تو را می خواند بیشتر با من باش با تو بودن خوب است ناز من ! ای گل من ! با قلم نام تو را در دل دفتر خود میکارم مینویسم همه جا دوستت می دارم با سرشکی که ز مژگان ریزد بر سر نام عزیزت ای دوست می بارم ! می بارم! پیش از آن دم که بیایی از راه من چه بودم جز آه؟ از چه گفتم جز درد؟ نفست معجزه کرد سبز شد شاخه ی زرد ناز من ,ای گل من کور باشم من اگر اشک بر چشم تو بینم روزی لال باشم من اگر سخنی گویم و آزرده شوی یا نباشم هرگز گر ز رفتار گناه آلودم خسته و غم زده ,افسرده شوی کاش می دانستی همه زندگیم بسته به توست همه امروزم همه فردایم تو همه سرخوشی هر روزم ناز من ای گل من آنچنان با تو در آمیخته ام که صدای نفس پاک تو را با همه فاصله ها در دل همهمه ی مبهم شهر میتوانم فهمید آنچنان با تو در آمیخته ام که به تاریکی ها سایه ات را در شب میشناسم ای دوست ! بیشتر با من باش با تو بودن خوب است با تو بودن یعنی روزها طعم عسل با تو بودن یعنی شام ها شعر و غزل بیشتر با من باش لحظه ها در گذرند چشم بر چشم زنیم روزها می گذرند میروی در پی خوشبختی خویش و پس از رفتن تو لب من مرثیه ها می خواند قلمم میمیرد و فقط هرچه بوده ست میان من و تو در دل دفتر من می ماند بیشتر با من باش چه کسی می داند؟ شاید این شام عزیز شام آخر باشد و طلوع فردا لحظه ی مرگ کبوتر باشد بیشتر بامن باش با تو بودن خوب است ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 23:50 توسط شاپرکی خسته زیر باران |
روز اول پیش خود گفتم :
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم نیز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جست و جو می کرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
در درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد صیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی؟
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی!
بانگ او آن بانگ لرزان بود
که از جهانی دور بر می خواست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خواست
مرده ای که از پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها
در سیاهی پیش ما آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیک تر می شد
ورطه ی تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زرورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک شب میعاد
زان اتاق ساکت و سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دست های من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلبهامان میوه های نور
یکدگر را سیر می کردیم
با بهار باغ های دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زرورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیاها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگربارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
بسیار می آیند و بسیار می روند ,آری دزدان دل بسیارند!اما...مگر هرجا دزد باشد نباید زیست؟بگذار بیایندو بگذار بروند,اما مگذار قلب پاکت گذرگاهشان باشد...
شاپرک این قدر زیر بارون پرواز کردو از غم گفت که همه ی بالهاش شکستن ,شاپرک این روزا قدرت پرواز نداره!!!شاپرک خسته شده ! نمی کشه ! نمی تونه!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 14:45 توسط شاپرکی خسته زیر باران |